سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
مرد تنهای شب

مرد تنهای شب

محمد حسینی[125]

   1   2      >

از دوری تو میمیرم

تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم


بی من از شهر سفر کردی و رفتی


بی من از کوچه گذر کردی ورفتی


قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم


تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم تو ندیدی


چون در خانه ببستم دگر از پای نشستم


گوییا زلزله آمد


گوییا خانه فرو ریخت سر من


من ویک لحظه جدایی


نتوانم بی تو من زنده نمانم


برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید


 


+ نوشته شده در دوشنبه 1/3/91 ساعت 1:5 عصر توسط محمد حسینی | نظر


شکست دل

ایستاده ام تنها….  پشت میله های خاطرات دیروز اینجا


انگشت هایم را می شمارم


یک ..... دو ..... سه


و دست های تو در هم فرو رفته اند  تو ...


غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی


که مهر بانیت را ثابت کنی


ولی نفهمیدی که من ......


آن سوی خیابان انتظارت را می کشم


 تو بی وقفه فریاد کشیدی ... من


دیگر آزارت نمی دهم زین پس


قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم


مطمئن باش هنوزم


قافیه را به چشمان تو می بازم


مطمئن باش


 


شکست دل


+ نوشته شده در دوشنبه 1/3/91 ساعت 2:32 صبح توسط محمد حسینی | نظر


احساس تنهایی

ای تیر نگاهت به دل زار کجایی


ای روی گلت شمع شب تار کجایی


آرام و قرار دل بی تاب و شکیبم


آرام وقرار دل بی تاب کجایی


گویم به که مانی که خلایق بشناسند


                          


 


+ نوشته شده در دوشنبه 1/3/91 ساعت 2:7 صبح توسط محمد حسینی | نظر


تکیه برباد ( عشق رویایی )

یه زمانی آدم غرق در افکاری است که  از اطرافش غافل است و فقط به معشوق می اندیشد  .                                              


همچون  مجنون که که از عشق لیلی کوه می کند.


بطوریکه هر چه می دید عشق لیلی بود  حتی کوه ها و در ختان و....


بطوریکه در باطلاقی گرفتار شده بود  که هر چه پیش می رفت بیشتر غرق می شد .


او تجربه فرو رفتن در باطلاق را می دانست ولی چشم وگوش خود را به تمام اطراف بسته بود.


و در  فکر رسیدن به معشوق را در سر می پروراند او دائم در فکر معشوق بود .


معشوقه گلی را به آب می انداخت تا اورا دلخوش کند  اون بیچاره هر شب تصویری از معشوق در


ذهنش نقاشی می کرد تا روز بعدو چشم بر راه داشت تا اینکه یه روز دلش خیلی هوای معشوقه را کرد .


به راه افتاد تا معشوق اش را بیابد  طول رود خوانه را طی کردو رفت ورفت


تا به سر خانه رود رسید  . دید دختری زیبا  انجا داراز کشیده و دور اورا دختر کانی گرفته اند


در میان  آنان مردانی لب به سخن گشوده  وهر کدام در وصف خود به سخن سرایی پر داخته بودند .


عاشق وقتی آن صحنه را دید دردلش بقض عجیبی حس کرد و صدای شکستن  قلبش را شنید


سر به بیا بان نهاد و در دلش گفت : ای دل ساده به هرکس دل نبند  چون که انکس که به او دلبسته ای


طنازی می کند و آن گل ها را هم به رودخانه  می انداخت به رود خانه طنازی می کرد. زیرا او خودش عشق در گرو دیگری داشت.


که در کنارش سالیان داراز زندگی می کرد.  و تمام عشقش سرابی بیش نبود .


           


+ نوشته شده در شنبه 30/2/91 ساعت 2:44 صبح توسط محمد حسینی | نظر


دل به کسی بستن


گاهی فکر می کنم


کاش گاهی فکر نمی کردم


اصلا چرا گاهی فکر میکنم؟


فکر کردن سوزاندن قند در میان نورونهای عصبی مغزم تا


سیناپسهای آن فعال شود و در این فعالیت مرا بسوی ناامید تر


 شدن از این دنیا پیش ببرد؟؟


گاهی فکر می کنم  عاشق شدن جرم بزرگیست


باز بخود می گویم که جنسیت مهم نیست انسان باید انسانیت


 داشته باشد


اما................................


ولی این انسانیت به چه قیمتی برای ما حاصل می شود .




+ نوشته شده در جمعه 29/2/91 ساعت 11:14 عصر توسط محمد حسینی | نظر


   1   2      >